تبليغاتX
پسر آریایی




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


پسر آریایی

الهی... گاهی... نگاهی...



هي بازيگر! گريه نکن! ماهمه مون مثل هميم
صبحا که از خواب پا ميشيم نقاب به صورت مي زنيم
يکي معلم ميشه و يکي ميشه خونه بدوش
يکي ترانه ساز ميشه يکي ميشه غزل فروش
کهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماس
گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بي صداس
هر کسي هستي يه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پيله خواب
نقش يک دريچه رُ رو ميله قفس بکش
براي يک بار که شده جاي خودت نفس بکش
کاشکی مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس
تنها براي يک نگاه، حتي براي يک نفس
تا کي به جاي خود ما نقابه ما حرف بزنه؟
تا کي سکوتو رج زدن نقش نمايش منه؟
مي خوام همين ترانه رُ رو صحنه فرياد بزنم
نقابمو پاره کنم، جاي خودم داد بزنم

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



وقت رفتن نیمخوام ببینمت
مییدونم ببینمت کم میارم
اگه یک لحظه فقط نگام کنی
دلمو پشت سرم جا میذارم
اگه خونسرده نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
وقت رفتن نباید گریه کنی
اینجوری دلم برات تنگ نمیشه
میدونم هر جای دنیا که باشم
تو دلم عشق تو کمرنگ نمیشه
اگه خونسرده نگام به دل نگیر
دل تو یه روز ازم خسته میشه
اگه اسمم و فقط صدا کنی
راه رفتن واسه من بسته میشه
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



وقتي آغوش رفاقت يه تله اس، حرف هفت تير پر باور کن

وقتي هر نفس مي شه شکل قفس، حرف هفت تير پïرï باور کن

روي آسفالت سياه روزگار

ديدن سرخي خون ديدني نيست

همه جاده ها به دره مي رسن

همه کوچه ها به تابلوهاي ايست،

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



من کيم يه دربدر گم شده محله ها.

پشت پا خورده ترين صدای شهر بی صدا

ازکجا جنوب شهر اونجا که بن بست نفس

اونجا که خواب وخيال زندونی ميشه توقفس

وسط يه ضربدرم خونه بدوش و خسته

تويه چهارراهی که از چهار طرف بن بسته

من کيم يه پاپتی پراز سوال بی جواب

صد تا جاده روديوار نقاشی کردن توی خواب  

ديوارها قايم شدن اونور پرده های رنگ....

عمريه که دل خوشيم به اين دروغهای قشنگ

وسط يه دفترم خونه بدوش و خسته .......

خود من اينجارو ساختم ديوارها کار منند

رنگارو پاک ميکنم ببين که نعره ميزنم

خود من ديوارهای زندونمو ساختم آره....

من خودمو تويه چهارديواری انداختم آره.....

من کيم يه پاپتی پراز سوال بی جواب

صدتا جاده روديوار نقاشی کردن توی خواب

ديوارها قايم شدن اونور پرده های رنگ

عمريه که دل خوشيم به اين دروغهای قشنگ.........

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به پایت شکستم
تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار به پای عشق من بمون هیچ کسو جای من نیار

مهر لباتو روی تن و روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام
میخوام عکس ۱۰ شخصیتی که دوسشون دارم و خیلی خیلی باحالنو براتون بزارم خوشحال میشم نظرتونو راجب اونا بدونم

چه گوآرا


هیتلر


کوروش هخامنشی


اکبر هاشمی رفسنجانی


ویلیام شکسپیر


حافظ


آلبرت انیشتن


داریوش ارجمند


شادمهر عقیلی


علی شریعتی
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



یکی از ما داره باز به اون یکی دروغ می گه

یکی از ما رفته باز سراغ یک یار دیگه

یکی از ما داره باز تو عشق خیانت می کنه

داره دستاش به یه دست دیگه عادت می کنه

اون تویی که دستت و تو دست دیگرون دیدن

اون تویی که آدما با دست به هم نشون می دن

اونی که سادگی رفته از نگاهش فقط تویی

اونی که عشق گذاشته زیر پاش فقط تویی

برو از تو قلب من که قلب من جای تو نیست

دیگه دل عاشق اون چشمای زیبای تو نیست

واسه بر گشتن و موندن دیگه خیلی دیر شده

آخه این دل دیگه یک جای دیگه اسیر شده
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |


مرا کسی نساخت!
خدا ساخت!
نه آن چنان که کسی می خواست!
که من کسی نداشتم ؛
کسم خدا بود ، کس, بی کسان!
او بود که مرا ساخت!
آنچنان که خودش خواست!
نه از من پرسید نه از آن من دیگرم…
مرا روی زمین تنها رها کرد ،
عاق آسمان…
کسی هم مرا دوست نداشت….
وقتی داشتند من را می ساختند ،
کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد…
وقتی داشتم شکل می گرفتم ،
صورتم طرح می شد ،
چشمهام رنگ می خورد ،
بینی ام نجابت می گرفت ؛
فرشته شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ؛
با نوک انگشتان سحر افرینش آن را صافو صوف و تیز و عصیانگر و مهاجم نمی ساخت…
وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ؛
خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار با لای من کند…
وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام اغاز کنند ؛
هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین و نازترین و نازنین تزین را انتخاب کند…
وقتی داشتم روح می پذیرفتم…
آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند ،
تنها بودم ؛
چون اکنون…

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

 

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش فقط یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.
خدا گفت: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد؛ زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد، تو باز خواهی گشت، وگرنه...
و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود.
و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دستهایش را گشود و خدا به او اختیار داد.
خدا گفت: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداش به گزیدن توست.
عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و صبوری را. واین آغاز انسان بود.

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |


 
با یه شکلات شروع شد ،
من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من !
من بچه بودم ، اونم بچه بود !
سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد !
دید که منو می شناسه !!!
خندیدم !
گفت : دوستیم ؟!
گفتم : دوست دوست !!!
گفت : تا کجا ؟!
گفتم : دوستی که تا نداره !!!
گفت : تا مرگ ؟!
خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !!!
گفت : باشه تا پس از مرگ !
گفتم : نه نه نه نه !!!! تا نداره !!!
گفت : قبول ! تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن ! یعنی زندگی پس از مرگ ! بازم با هم دوستیم ؟! تا بهشت تا جهنم ؟! تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ؟!
خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار ! اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ! اما من اصلاً براش تا نمی ذارم !
نگام کرد ، نگاش کردم . باور نمی کرد ! می دونستم اون می خواست حتماً دوستی ما تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید !
گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم .
گفتم : باشه ، تو بذار .
گفت : شکلات ، هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشه ؟!!
گفتم : باشه .
هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دست من ! باز هم دیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست !!! من تندی شکلاتم رو باز می کردم ، می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم .
می گفت : شکمو !!! تو دوست شکموی منی !!!
و شکلاتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ !
می گفتم : بخورش !!!
می گفت : تموم می شه ! می خوام تموم نشه ! برای همیشه بمونه !
صندوقش پر از شکلات شده بود ، هیچ کدومشو نمی خورد . من همه شو خورده بودم .
گفتم : اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن ، یا کرم ها ! اون وقت چی کار می کنی ؟!
گفت : مواظبشون هستم !
می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که با دوست هستیم !
و من شکلاتم رو می ذاشتم تو دهنم و
می گفتم : نه نه نه !!! تا نه ! دوستی که تا نداره !
یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست ساله شده ، اون بزرگ شده ، من هم بزرگ شدم !
من همه ی شکلات هام رو خوردم ، اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته !
اون اومده امشب تا خداحافظی کنیم ! می خواد بره !!! بره اون دور دورا !!!
می گه : می رم ، اما زود بر می گردم !
من که می دونم می ره و بر نمی گرده ! یادش رفت شکلات به من بده !! من که یادم نرفته !
یه شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم : این برای خوردنه !
یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش : این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت !
یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلات هاش ، هر دو تا رو خورد !
خندیدم ، می دونستم دوستی من تا نداره ! می دونستم دوستی اون تا داره !! مثل همیشه ! خوب شد همه ی شکلات هام رو خوردم ، اما اون هیچ کدومش رو نخورده ! حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چی کار می کنه........
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



یک نفر دنبال خدا می گشت، شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که دست ها رو به آسمان قد می کشد. پس هر شب از پله های آسمان بالا می رفت، ابرها را کنار می زد، چادر شب را کنار می زد، چادر شب آسمان را می تکاند، ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیر و رو.
او می گفت:" خدا حتما یک جایی همین جاهاست." و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش؛ که کسی بر آن تکیه زده باشد. او همه آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی. نه رد پایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها. از آسمان دست کشید، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم.
آن وقت نگاهش به زمین زیر پایش افتاد. زمین پهناور بود و عمیق. پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند.
زمین را کند، ذره ذره و لایه لایه و هر روز فروتر رفت و فروتر.
خاک سرد بود و تاریک و نهایت آن جز یک سیاهی بزرگ چیز دیگری نبود.
نه پایین و نه بالا، نه زمین و نه آسمان.
خدا را پیدا نکرد. اما هنوز کوه ها مانده بود. دریاها و دشت ها هم. پس گشت و گشت و گشت و گشت. پشت کوه ها و قعر دریا را، وجب به وجب دشت را. زیر تک تک همه ریگ ها را. لای همه قلوه سنگ ها و قطره قطره آب ها را. اما خبری نبود از خدا خبری نبود.
ناامید شد از هرچه گشتن بود و هرچه جست و جو.
آن وقت نسیمی وزیدن گرفت. شاید نسیم فرشته بود که می گفت خسته نباش که خستگی مرگ است. هنوز مانده است، وسعیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین هنوز مانده است. سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست.
نسیم دور او گشت و گفت:" این جا مانده است، این جا که نامش تویی." و تازه او خودش را دید، سرزمین گمشده را دید. نسیم دریچه کوچکیرا گشود، راه ورود تنها همین بود. و او پا بر دلش گذاست و وارد شد. خدا آن جا بود. بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی که در پی اش بود. همین جاست.
سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت، خدا همه جا بود؛ هم در آسمان و هم در زمین. هم زیر ریگ های دشت و هم پشت قلوه سنگ های کوه، هم لای ستاره ها و هم روی ماه.

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



من عروسكم

عروسك كسي كه پشت پرده است

دست هاي او مرا

درست كرده است

من عروسكم

عروسك خدا

دوست عزيز و كوچك خدا

يك عروسك نخي كه شب به شب

توي دامن خدا به خواب مي رود

روي بال نازك فرشته ها سوار مي شود

تا دم حياط آفتاب مي رود

صبح ها خدا به من نان داغ و آفتاب مي دهد

شب كه مي شود مرا

توي ننوي سپيد ماه

تاب مي دهد

راستي خدا خودش براي من

يك لباس تازه دوخته

جاي دگمه هاي آن ولي

چند تا ستاره كاشته

يك كمي هم از خودش

توي جيب من گذاشته

قلب يك عروسك نخي نمي زند

ولي خدا

قلب شد توي سينه ام تپيد

تيله هاي چشم من

اشك را بلد نبود

يك شب او

قطره قطره از كنار چشم من تپيد

اين عروسك نخي

كاردستي خداست

خنده هاي او چقدر

مثل خنده فرشته هاست !

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام سلام
و اینک پس از سال ها پسر آریایی آپ می کند
میدونم هر چی میگین حق دارین خیلی بدم اما خب من بد بخت چه کنم که دیر به دیر میام نت ایشا الله که مارو بخشیده باشین راستی تولدمم مبارک البته یخورده گذشت آخه ۲۱ مهر بود حالا میریم سر آپ


دختري دلش شكست

رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست

رفت و هر چه داشت
يعني آن دل شكسته را
توي كيسه ي زباله ريخت
پشت در گذاشت

صبح روز بعد
رفتگر
لاي خاكروبه ها
يك دل شكسته ديد
ناگهان
توي سينه اش پرنده اي تپيد
چيزي از كنار چشمهاي خسته اش
قطره قطره بي صدا چكيد

رفتگر براي كفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تكه هاي آن دل شكسته را به
خانه برد

سال هاست
توي اين محله با طلوع آفتاب
پشت هر دري
يك گل شقايق است
چون كه مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است.....
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



نامه‌ات‌ كه‌ به‌ دستم‌ رسيد،من‌ خواب‌ بودم؛ نامه‌ات‌ بيدارم‌ كرد. نامه‌ات‌ ستاره‌اي‌ بود كه‌ نيمه‌شب‌ در خوابم‌ چكيد و ناگهان‌ ديدم‌ كه‌ بالشم‌ خيس‌ هزار قطره‌ نور است. دانستم‌ كه‌ تو اينجا بوده‌اي‌ و نامه‌ را خودت‌ آورده‌اي. رد‌ پاي‌ تو روشن‌ است.
هر جا كه‌ نور هست، تو هستي، خودت‌ گفته‌اي‌ كه‌ نام‌ تو نور است.
نامه‌ات‌ پر از نام‌ بود. پر از نشان‌ و نشاني. نامت‌ رزاق‌ بود و نشانت‌ روزي‌ و روز.
گفتي‌ كه‌ مهماني‌ است‌ و گفتي‌ هر كه‌ هنوز دلي‌ در سينه‌ دارد دعوت‌ است.گفتي‌ كه‌ سفره‌ آسمان‌ پهن‌ است‌ و منتظري‌ تا كسي‌ بيايد و از ظرف‌ داغ‌ خورشيد لقمه‌اي‌ برگيرد.
و گفتي‌ هر كس‌ بيايد و جرعه‌اي‌ نور بنوشد، عاشق‌ مي‌شود.
گفتي‌ همين‌ است، آن‌ اكسير، آن‌ معجون‌ آتشين‌ كه‌ خاك‌ را به‌ بهشت‌ مي‌برد. و گفتي‌ كه‌ از دل‌ كوچك‌ من‌ تا آخرين‌ كوچه‌ كهكشان‌ راهي‌ نيست، اما دم‌ غنيمت‌ است‌ و فرصت‌ كوتاه‌ و گفتي‌ اگر دير برسيم‌ شايد سفره‌ات‌ را برچيده‌ باشي، آن‌ وقت‌ شايد تا ابد گرسنه‌ بمانيم...
آي‌ فرشته، آي‌ فرشته‌ كه‌ روزي‌ دوستم‌ بودي، بلند شو دستم‌ را بگير و راه‌ را نشانم‌ بده، كه‌ سفره‌ پهن‌ است‌ و مهماني‌ است. مبادا كه‌ دير شود، بيا برويم، من‌ تشنه‌ام، خورشيد مي‌خواهم.




خدایا سفره ات پهن است پس چرا من این همه گرسنه ام؟ و چرا تشنه ام؟ خدایا سفره ات پهن است پس چرا من هی خوابم می برد ؟ خدایا؟

خدایا دعاهی من بزرگ نبودند چرا مستجاب نشدند؟

خدایا من خیلی خواستم خدایا من همه کائنات را به شاهد گرفتم و نشد. چرا؟

خدایا من خوابم می اید.....

صبح ها ساعتم هی زنگ می زند و صدای مادر هی می پیچد توی گوشم و باز نمازهای صبح قضا می شود چرا؟

خدایا من هی گریه می کنم و تو صدایم را نمی شنوی. دلم تنگ است.....خیلی

فرشته هایت هم دیگر مرا دوست ندارند

اما تو که دلخور نمی شوی

تو هرچقدر هم من داد و بیداد کنم با من قهر نمی کنی

خودت جوابم را بده

از واسطه ها خسته ام و از نشانه ها

خودت جوابم را بده

خودت جوابم را بده...

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام به همه ی شما بروبکس باحال و جیگر خودم
اول از همه یه معذرت خواهی واسه ی این که یه چند وقت نبودم شرمنده ی   همه
دوم اینکه یه خبر باحال البته چون خیلی ازش گذشته اونقد باحال نیس نیمه باحاله روزای اول المپیک وقتی از تلویزیون نشون داد که پرچم دار ایران یک خانومه فرداش امام جمعه ی مشهد اعتراض کرده بود که چرا پرچم دار ایران باید یه زن باشه و این بود اخباری از مشهد.
اما سومم اینکه به همتون قول داده بودم یه آپ شاد بکنم حالام یه آپ شاد میکنم
این شما و این هم آپ شاد البته اینم بگم اگه زیاد شاد نبود به من مربوط نیستاااا من زیاد تجربه در این کار ندارم

تفاوت های من و رئیسم:
وقتي من يك كاري را دير تمام مي‌كنم، من كند هستم.
وقتي رئيسم كار را طول دهد، او دقيق و كامل است.
وقتي من كاري را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتي رئيسم كاري را انجام ندهد، او مشغول است.
وقتي كاري را بدون اينكه از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتي رئيسم اين كار را كند، او ابتكار عمل به خرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضايت رئيسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئيسم، رئيسش را راضي نگاه دارد، او همكاري مي‌كند.
وقتي من اشتباهي كنم، من نادان هستم.
وقتي رئيسم اشتباه كند، او مانند ديگران يك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.
وقتي رئيسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي يك روز مرخصي استعلاجي داشته باشم، من هميشه مريض هستم.
وقتي رئيسم در مرخصي استعلاجي باشد، او حتماً خيلي بيمار است.
وقتي من مرخصي بخواهم، بايد يك جلسه دليل و توجيه بياورم.
وقتي رئيسم به مرخصي برود، بايد مي‌رفت چون خيلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي‌دهم، رئيسم هرگز به خاطر نمي‌آورد.
وقتي من كار اشتباهي انجام دهم، رئيسم هرگز فراموش نمي‌كند....

دخترها وسر ها وقتی نیمرو درست می کنند

پسرها:
توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

دخترها:
توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن
                                    
                                                                                                                        بابای
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام دوستای گلم
خیلی دلم براتون تنگ شده این چند وقته خیلی کم اومدم اگرم اومدم فقط آپ کردمو رفتم اما از این به بعد شاید بتونم بیشتر بیام اما یه خبر جالب خیلی از شما ها میخواستین من یه آپ شاد بکنم چشم رو چشام آپ بعدی یه آپ کاملا" شاده  البته این آپم همچین آپ غمگینی نیست یه خورده سنگینه امیدوارم دوست داشته باشین خیلی دوس دارم نظرتونو راجب این آپ بدونم پس لطفا" با دقت بخونین و اما آخرین حرف آخرین حرفمو با اون رفیق نامرد خودمم هنوزم دو.....دوس....دوس..... بگذریم من نمیتونم بگم اما بدون دارم...


زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
***
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
***
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
***
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
***
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



با تو رفتم بی تو باز امدم از سر کوی او... دل دیوانه
پنهان کردم در خاکستر غم ....
ان همه ارزو دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی
تو مرابا عشق او اشنا کردی
پس از این زاری مکن 
هوس زاری مکن
تو ای ناکام دل دیوانه
با غم دیرینه ام
به مزار سینه ام
بخواب ارام دل دیوانه...........
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



من از اون آسمون آبي ميخوام

من از اون شبهاي مهتابي ميخوام

دل من از خاطرات بد جداست

من از اون وقتاي بي تابي ميخوام

من ميخوام يه دسته گل به آب بدم

آرزو هامو به يك حباب بدم

سيبي از شاخه حسرت بچينم

بندازم تو آسمون و تاب بدم

گل ايوون بهار دل من

يه بيابون لاله زار دل من 

من از اون آسمون آبي ميخوام

من از اون شبهاي مهتابي ميخوام

دل من از خاطرات بد جداست

من از اون وقتاي بي تابي ميخوام

مثل يك دسته گل اقاقيا

دلم آواز ميكنه بيابيا

تو ميري پشت علفها گم ميشي

من ميمونم و گل اقاقيا

گل ايوون بهار دل من

يه بيابون لاله زار دل من

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



هنوزم در پی اونم که میــــشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه ، منم چون قایقش باشم
منم چون قایقش باشم
هنوزم در پی اونم که عمری مرهــمم باشه
شریک خنده و شادی ، رفیــــق ماتمم باشه
خدایا عشق من پاکه، اگرچه عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی که از عشقه تو دل چاکه
میگن جوینده یابنده ست، ولی پاهای من خسته ست
من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم
با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جـــونم نکن گریه منم اینجام، بزار دستاتو تو دستام
تو احساس منو می خوای منم ای وای تو رو می خوام
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم زگریه تنها ترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
اتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو بستم اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم
اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو
تو بمون که اشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از هم زبونیت پنهون نکردی از من نشونیت
من پاکشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت ….

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام
امروز تولد یه دوست عزیزه دلم میخواست تو وبم بهش تبریک بگم اما به هیچ عنوان دوست ندارم خودش این پستو ببینه میدونم الان با خودتون میگین این دیوونه دیگه کیه اما شاید من واقعا" یک دیوونه یا یک جنازه ی داخل قبر باشم ( die in the grave) وااااااااایییییی چه خطرناک یا..........
خلاصه بگذریم عزیز تولدت مبارک امیدوارم سال های سال عمر کنی 

                                                                                                                               بابای

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام
تا حالا شده کسی ازتون چیزی بدزده مطمئنن زیاد اتفاق افتاده اما این که عشقتونو بدزدن چی؟ شده؟ خدا براتون نیاره که یکی بیادو عشقتو بدزده خیلی سخته خیلی و جالبترش اینه که نتونی به اون کسی که اومده عشقتو دزدیده حرفی بزنی چرا ؟ چون عشقت اونو دوست داره دیگه واویلا اون موقعه است که دیگه شاهکاره از یه طرف قلبت داره میترکه از یه طرف داری خفه میشی چون نمیتونی حرف بزنی فقط اگه یه لحظه تصورشم بکنی مطمئن باش دیوونه میشی دیگه واویلا که تو اون جریان قرار داشته باشیو.......
امیدوارم هیچکدوم از شما دوستای جوگولی خودم تو این موقعیت قرار نگیره

توی آینه خودتو ببین چه زود به زود
تو، یه جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونی غبارغم
بشینه رو دلت یهو پیرو زمین گیرت کنه
منتظرش نباش دیگه او تنها نیست
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد
خودش می گفت یه روزی میذاره میره
خودش میگفت یه روز خاطره هاتو می بره از یاد
آخه دل من دل ساده ی من
تاکی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دل من دل دیوونه ی من
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
آخه دل من دل دیوونه ی من
دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد
از اوچی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت
آخه دل من دل دیوونه ی من
تاکی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
تا کی میخوای بشینی به پاش بسوزی
تا کی میخوای بشینی چشم به در بدوزی
در پی پیدا کردن کسی برو
که فقط واسه ی خودت بخواد تورو
آخه دل من دل ساده ی من
تاکی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
آخه دل من دل دیوونه ی من
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار
آخه دل من دل دیوونه ی من
تاکی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار
دیدی اونم رفت اونم تنهات گذاشت رفت
تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشت
دیگه نمیاد دیگه پیشت نمیاد
از اوچی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت
آخه دل من دل دیوونه ی من
تاکی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار ....
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام سلام
تورو خدا میبینین چقدر نامرد زیاد شده ماشاالله روز به روزم داره افزایش پیدا میکنه انقدرم تنوع داره که آدم هر روز با یک نوع جدیدش آشنا میشه بزنین به تخته یه وقت نامردی چشم نخوره.
اما یه نوعیش هست که از قدیم بوده و هنوزم هست و ادامه داره اونم اینه مدل که از کسی که فکر نمیکنی ضربه میخوری و نامردی میبینی اون موقعست که دیگه قات میزنی هنگ میکنی دیگه میزنی به سیم آخر نمیدونی اصلا واسه چی زنده ای خدا براتون اون روزو نیاره  خیلی دلم میخاد نظر شما دوستای گلمو در این رابطه بدونم ممنون میشم برام تو نظرات نظر خودتونو بگین.

توی صحنۀ غریب زندگی هممون در نقش یه بازیگریم
با همیم تو بازیهای روزگار از درون هم ولی بی خبریم
زندگی تولد یه خاطره است انگاری شروع یک نمایش
کاشکی از دنیا و این خاطره ها سهم ما تموم خوبیها بشه
توی پشت صحنۀ دنیای ما خوبی و بدی میمونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار
از تمام قصه های روزگار
بهتر به قلبامون دروغ نگیم زندگی هر طور که باشه میگذره
منو تو مسافریم تو این روزا مثل خورشید تو نگاه پنجره
هممون پشت نگاه صورتک همیشه از صبح تا شب قائم می شیم
واسه پنهون کردن گریه هامون روی قلب و روحمون خط می کشیم
اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن
بیا با من ...بیا با مـــــــــــــن...
بیا با من ...بیا با مـــــــــــــــــــــــن...
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام
با شروع تابستون من میخوام روش وبلاگو عوض کنم البته با اجازه ی شماها
یه شعر براتون میزارم فعلا"  بابای


اشک روی صورتم هست دونه دونه

تو دنیا کسی قدر دل منو نمیدونه

این دل نمیتونه که بی تو بمونه

دوست داره که تا صبح واسه تو بخونه

آخه این دله من بی تو شده دیوونه

بری ازش میمونه فقط یه ویرونه

نشستم یه گوشه ای یه اتاق تاریک تنها

شدم خیره به دربا کوله باره ز غم ها

یه نگاه میکنم به در یه نگاه به تلفن

یه حس بهم میگه خاطراتو مچاله کن

چه طور فراموشت کنم تویی نفس برام

نذاشت توی دنیا واسم هیچ کس مرام

یه حس بهم میگه که عمر من شده تلف

یه حس دیگه میگه که فقط اون بوده هدف

جونه من بسته به جونت نفسم به نفست

نه نزار بمیرم انتظار دیگه بسه

سکوتو بشکن یه بار پا بذار رو غرورت

این منه عاشق هرروز منتظر غروبه

تا اون روز که بیای میدوزم چشم به در

بیای ببینی منتظرم با چشم تر

ای دل تنها بسه چشم انتظاری

من موندمو شب هام شبای بیقراری

چرا تنهام میذاری،چرا تنهام میذاری؟

باز اون چشات دوباره اومد به یادم

باز اون نگات منو داده به بادم

خدا برس به دادم،ای خدا برس به دادم

چقدر زدم برات خودمو به آتیشو برف

احساس یخ زدن و سوختن قاطی شد رفت

الان دیگه دلم شده برات یه ذره

نمیدونم کی بود چه حرفایی که زد بهت

فکرت نمیره از ذهنم بیرون یه لحظه

یاد نگاهت میوفتم دستام میلرزه

یاد روزخاکستریه سرد رفتنت

دیگه قطع کردم امیدو از همه

دیگه بسمه پس نزن دستمو

دیگه از غمت ازتنم خسته چون

صحبت یکی دو روز نیست صحبت انتظار من..............

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |


باز دوباره تنهاییو شبو سکوتت

باز دوباره یاد تو با غم نبودت

باز دوباره بهت میگم تنهام گذاشتی

رفتیو این بغضو توی صدام گذاشتی

میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه

میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

بعد تو پرسه میزنم شبای سردو خسته رو

تو رفتی ولی من پشت سرت گفتم نرو

ولی میخوام تموم کنم این قصه تلخ رو باتو

میدونی چقدر فاصله قلبم تا تو

من با تو دوباره شدم دچار درد

نگاهی سرد به رنگ پائییز زرد

اگه به تو گفتم برو چون بریدم

ذره ذره اب شدمو به اخر رسیدم

اتیشم زدی منو کشتی صدبار 

بسه دیگه برو دست از سرم بردار 

چندتا سوال عین خوره روحمو میخوره

بعد من کی میاد دلم ازدلهره پر پر 

داد زدم رو به اسمون که بی جواب بود

فهمیدم که دیگه کمک خواستن ندار سود

اما خواستم بمونم به لب رسید جونم

من از جونم گزشتم تا تو باشی تو خونم

دیگه چیزی نداشتم بگم از دست دادم

 بازم گفتم خدایا تو برس به فریادم     

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام به همه ی شما جیگرای خودم همتونو دوس دارم همه ی شما هایی که تو این چند وقت نگران بودین و پیغام گذاشتین و همه ی شماهایی که اصلا" واستون فرقی نداشت و همینطور کسایی که خوشحال شده بودن به هر حال چه خوب یا چه بد من برگشتم .

نیستی وقتی تنها می شم خاطرهات یادم میاد
چشمام بارونی میشن و رفتن تو یادم میاد
دستم بهت نمی رسه انگاری دور شدی ازم
آخه چرا تو قلب تو من دیگه جایی ندارم
عاشقم کردی و رفتی و گفتی نمی مونی کنارم
گول تو خوردم و سوختم و ساختم ولی چیزی نگفتم
خنده تلخ تو مونده هنوز تو دلم یاده گارم
حالا بیا و ببین چی آوردی به روز و روزگارم
یادمه حرفای تو می سوزوند تن سرد وجودم
یادته دستای خستمو پس زدی نموندی کنارم
منی که می گفتم واسه تو می مونم
شکستی غرورم
حالا می گم با تموم وجودم دوست ندارم
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |

سلام سلام خوفین سلامتین بروبکس
شرمنده ی همتون یه چند وقتی نبودم خلاصه ببخشین اما بجاش یه شعر خوشمل و باحال براتون میزارم
راستی عیدتون مبارک امیدوارم سال خوف و خوشی داشته باشین



وقتی که تنگ غروب بارون به شيشه مي‌زنه!
همه غصه های دنيا توی سينه‌ی منه!
توی قطره‌های بارون، ميشکنه بغض صدام!
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچی نميخوام!
پشت اين پنجره ميشينمُ آواز ميخونم!
منتظر واسه رسیدنت تو بارون می‌مونم!
زیر بارون انتظار رنگ تازه‌ای داره!
منم عاشق‌ترم انگار، وقتی بارون می‌باره!
بعضی وقتا که میای سر روی شونم می‌زاری!
تموم غصه‌ها رو از دل من بر می‌داری!
اما اين فقط يه خوابه، خواب پشت پنجره!
وقت بيداری بازم غم ميشينه تو حنجره!
غم ميشينه تو حنجره!
نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |



کفتر چاهي من
تنگ بي ماهي من
اي قباي وصله بر
جنگجوي بي سپر
دل افسرده من
پشت پا خورده من
شب بي مهتابم
روز بي آفتابم
اي در بسته شده
از همه خسته شده
دل افسرده من
پشت پا خورده من
اي شکسته تن صبور
سکه بي پشت رو
اي خليج يخ زده
خرمن ملخ زده
گوش کن اي دل من
تو هنوز دل مني
با همه بي ثمري
تو خود شکفتني

نوشته شده در ساعت توسط پسر آریایی| |


Design By : Night Skin